
امروز واسه سومین بار رفتم پیش یه خانم دکتر دندونپزشک.میپرسین چرا؟پس تا آخر ماجرا رو بخونین
یه هفته پیش واسه ترمیم دندونم رفتم دندونپزشکی و اونجا با یه خانم دکتری مواجه شدم که به تمام معنا
خانم و با ادب بود.دندونم عصب کشی کرد و هزینش هم شد 65تومان که بنظرم خیلی خوب هم کار کرد.
چون 8ماه پیش یه دکتر دیگه رفته بودم که دکتر اصفهانی بود و تو شهرما مطب داشت وهزینه عصب
کشی 120شده بود...
اما بگم از خانم دکتر قصه خودم،یه خانم سنگین و عینکی وسفید و با ادب و...که از رفتار و اعمالش
فهمیدم که خیلی مهربون هم هست.چون پزشک هست حدس زدم که باید متولد61یا62باشه پس از من
بزرگتره اما یه چیز واسم معلوم نبود که آیا ازدواج کرده یانه ولی احساس کردم که هنوز ازدواج نکرده
...واسه همین تصمیم گرفتم اونو به خالم واسه پسرخاله دکترم که فعلا پزشک عمومی هست
معرفیش کنم...واسه همین یه پیامک دادم به دخترخالم
- سلام.خوبی؟دندون فلانی درد نمیکنه؟اگه میکنه یه دندونپزشک خوب سراغ دارم
چند دقیقه بیشتر طول نکشید.دخترخالم که تا حالا بهم زنگ نزده بود یا بهتربگم خیلی کم زنگ زده بود
بهم زنگ زد.با خنده و شادی.گفت منظورت کیه؟چیه؟و من ماجرا رو نصفه براش تعریف کردم چون بعد
گوشی داد به خالم تا واسه اون بیشتر توضیح بدم که منم این کارو کردم...
بعد قرار گذاشتم که پس فردا که به عبارتی می شد امروزی که گذشت من با خالم پیش خانم دکتر بریم
و همین کارم امروز کردیم...
وارد جزئیات نمیشم.باخاله و دخترخالم قرار گذاشتیم و درمانگاه مورد نظر رفتیم.بلاخره نوبت ما شدو
رفتیم داخل.خانم دکترفکر میکرد اونها،مادر و خواهرم هستن گفتم نه خالمینا هستن...و اول دندون دختر
خالم معاینه کرد.منم بهش گفتم خانم دکتر اینقدر خوب کارکردین واستون مشتری آوردم که همه
خندیدیمو بعدم دندون من پر کرد و از خانم دکتر خدافظی کردیم و30تومان عرق کردیم و را افتادیم
خالم که خیلی سخت پسند هست خوشش اومده بود و دخترخالم هم همینطور.ولی هنوز نمیدونستیم
که آیامتاهل هست یانه...
آگه مثل من دوست دارین بدونین آخر این قصه چی میشه بازم به وبلگم نسیم شمال سر بزنین...
البته این تقصیر بلگفا هم هست.چون من 2بار دیگه هم تو این ماه اومدم و پست گذاشتم امابدلیل
مشکلاتی که سایت داشت همشون پرید...بگذریم
دهه اول محرم سال1390هم تموم شد و من مثل هرسال مداحی کردم.اول دوس داشتم که علاوه بر
حسینیمون که هرسال اونجا میخونم تو مسجد
محلمون هم که بخونم که بانی مسجد گفت از یک ماه قبل با دو نفر قرارداد بستن که اونا هم میشد حدس
زد کی هستن.فک و فامیلای خودشون...وقتی بهم این حرف زد راستش یکم ناراحت شدم و بلافاصله
دلم هوای مسجد محله پدریم و کرد و یاد عمه و شوهرعمه خدابیامرزم افتادم ک امسال دیگه جاشون
تو مسجد خالی بود...
دقیقا فردای همون روز عموی بابام که بانی مسجدمحله پدریم بود باهام تماس گرفت و ازم دعوت کرد که
امسال اونجا برم.قربون امام حسین(ع)برم منم فورا قبول کردم...
اگرچه اونجا افراد زیادی رو نمیشناختم اما دیگه مردم محلی خوب میشناختمن و منم خوشحال بودم
ازینکه دینم لااقل به پسوند فامیلیم که اسم همون محله ادا کردم.
البته ناگفته نماند که 2شب هم تو مسجد محله خودمون هم تو هیات خوندم.چون یکی دیگه از بانی های
مسجد محلمون بهم گفت که بانی اصلی کاره ای نیست و نظر جمع مهم هست.
از اینها که بگذریم دیروز نتیجه آزمون استخدامی قوه قضاییه( که آزمونش تو یه روز برفی برگزارشده بود
ومنم کارت ورود به جلسه رو خونه جا گذاشته بودم و یک ساعت با تاخیر رسیدیم به حوزه امتحانی....)
اومد و من قبول شدم.البته هنوز تصمیم نگرفتم که تو مصاحبش شرکت کنم چون تا مقطع لیسانس میخوان
و منم ارشدم....باید یکم تحقیق کنم ببینم چطوریه
بلافاصله بعد از روز دفاع از پایان نامه و به عبارت دقیق تر فرداش سر کلاس سرشماری عمومی
نفوس و مسکن نشستم و بعد از ۲هفته کلاس از روز ۲ آبان ۱۳۹۰ راهی خونه های مردم واسه
سرشماری شدیم.فردا آخرین روز سرشماری هست و با اینکه تویه عمرم اینقدر بی خوابی و
خستگی نکشیده بودم ولی نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت از اینکه فردا تموم میشه!!!
واقعا واسم تجربه جالبی بود تحقیق و گرفتن آمار از مردمی که در کنارشون زندگی می کنیم و
اصلا هیچ سابقه قبلی درمورد شناخت اونها و خانوادشون نداریم و اینا همون مردمی هستن
که هر روز از کنار ما رد میشن و ...
یکی از خاطره های جالبی که تو سرشماری واسم خاطره انگیز بود روزی بود سردو نیمه بارونی
که حدود ساعت ۱۲.۳۰ظهر خونه یه پیرمرد و پیر زن شدم که پیرزن داشت تو حیاط نماز میخوند
چون روز عرفه بود و پیرمرد جواب سوالاتم می داد و سیگار می کشید.پیر زن که نمازش تموم شد
با خواهش و مهربونی زیادش ازم خواست که ناهار مهمون اونا باشم اگرچه اونا ناهارشون قبلا
خورده بودن و پیرمرد هم می گفت ۲تا نیمرو مهمون ما باش.من هم چون از سادگیشون خوشم
اومد و از طرفی هم گفتم که ممکنه ناراحت بشن ازینکه دعوت بی ریاشون رو قبول نکردم.مهمونشون
شدم و پیر زن از زندگی خودش و شوهرش گفت و نیمرو رو آماده کرد.اونا رو گذاشت تو ظرف تو یه
سینی بزرگ.پیرمرد اعتراض کرد که چرا با ماهی تابه نیاوردیش؟
پیرزن گفت ترسیدم خوشش نیاد
من گفتم خوشم میاد...
پیرزن رفت یه دیس آورد و میخواست توش برنج بکشه
من گفتم حاج خانم الکی ظرف کثیف نکن و قابلمه برنج کشیدم به طرف خودم.یعنی اینکه اگه
خواستم خودم از قابلمه میکشم تو ماهی تابه
با این حرف و حرکتم پیرزن گفت خیلی ازت خوشم اومد و منم غرق محبت و زندگی سادشون
راستی یادم رفت بگم که قبل از اینکه بیام بالا تو خونشون.پیرمرد ۲تا هیزم بزرگ آورد و تو بخاری
هیزمی که تو آشپزخونه بود انداخت.با وجود اینکه خونشون بخاری گازی هم داشت اما اون اصالت
و روستایی بودنش فراموش نکرده بود و آشپزخونه گرم گرم بود...
پیرزن وقتی فهمید که هنوز ازدواج نکردم گفت که یه دختر خوب سراغ داره که خیلی خانمه و...
گفتم حاج خانم دیروز آمارشون گرفتم.اونی که شما میگی ۲سال ازم بزرگتره و تحصیلاتشم ازم
کمتره اماپیرزن همچنان ازش تعریف می کرد و منم بلاخره یجوری پیچوندمش که این اونی که
من میخوام نیست.کوتاه بیا....
ناهار که خوردم با اجازه صاحب خونه نماز رو بر بدن زدم و تو یکی از اتاق های خونه که پتو و بالش
آماده بود یه ساعتی خوابیدم.از خواب که پاشدم پیرزن با یه چایی بدرقم کرد و قرار شد که عروسیم
خبرش کنم.واسه اینکه اسم پیرمرد یادم نره اسمش اینجا می نویسم آقای آزموده...
خاطرات زیاده اما وقت کمه و فردا واسه آخرین روز باید ستاد سرشماری برم...
بلاخره بعد از چند ماه تلاش بی وقفه، پایان نامم آماده دفاع شد و اول برای 11مهر اعلام آمادگی کردم برای جلسه دفاعیه اما بعد منصرف شدم و دیدم آماده نیستم.بنابراین با هزارخواهش و تمنا از مسئول امور پایان نامه ها و به قول سرباز دوران خدمتمون خودم به موش مردگی زدم تا دل طرف سوخت و حاضرشد روز دفاع رو به 16مهرماه تغییر داد.چون الان تازه از چالوس برگشتم بخاطراینکه کارای تسویه حسابم با دانشگاه انجام بدم وخیلی خسته ام نمیتونم کاملا با جزییات بگم ولی اگه شد بعدا این اصلاح می کنم.
بلاخره دفاع با موفقیت انجام شد و از 18 نمره 5/17 گرفتم.چون تهیه کردن مقاله زمانبر بود،از خیرش گذشتم.امروزم 30 مهرماه بود و تقریبا کار مقطع کارشناسی ارشد تموم کردم.

چند روزه پیش اومدم اینجا و یه عالمه تایپ کردم
منتها نمیدونم بلگفا چه مشکلی داشت که
نوشته هام ثبت نکرد...
ماه گذشته خیلی بر من و خانوادم سخت گذشت...غروب ۲۴ مرداد ماه که می شد۱۴ ماه رمضان
دقیقا ۵دقیقه مونده بود به افطار که خونمون زنگ زدن و گفتن عمه و شوهرعمم تصادف کردن...
بابام یه مختصر افطاری خورد و حرکت کرد.شب بهش زنگ زدیم گفتیم چی شد؟با گریه گفت که
شوهر عمم فوت کرده و عمم هم تو کماستُ.ظاهرا موقع برگشت از یه محلی که اونجا زنبور عسل
داشتن و حدود۵۰۰کیلو عسل بار ماشینشون بود ماشینشون به کوه برخورد می کنه و تو دره
سقوط می کنه...اون شب برنامه نود داشت و من تا نزدیک سحر بیدار بودم....
فردایی نزدیک ظهر بود که به بابا زنگ زدیم و گفت که عمه هم فوت کرده...چون عروسمون خونمون
بود و لباس میخواست عوض کنه تا باهامون بیاد بریم خونه عمه...رفتیم خونه مادر عروسمون که
اونا هم خواستن بیان اما کشش دادن آماده شدنشونو...منم گریم شروع شد و مثل ابر بهار اشک
می ریختم تا بلاخره اومدن و رفتیم خونه عمه اینا خیلی شلوغ بود....
چون دوس ندارم همه چیزهارو بخاطرم بیارم فقط در همین حد بگم چون عمم برده بودن رشت و
اونجا فوت کرده بود و تا به شهر خودش بیارن یه مدتی طول کشید اما زمانی که دو تا ماشین
آمبولانس به هم رسیدن و به سمت مسجد حرکت کردن اونقدر ماشین این دوتا امبولانس اسکورت
می کردن و اونچنان جمعیتی اومده بودن که حد نداشت...
منم تو قبرستان نمیتونستم جلوی گریه هام بگیرم و به یاد این جمله عمم میفتادم که تا من میدید
بغلم می کرد و می گفت:ایشالا عروسیت...
واسه مراسم هفتمشون آنچنان جمعیتی اومده بود که به گفته مداح معروفی که دعوت شده بود و
خیلی از مردمُ همچین جمعیتی تا حالا دیده نشده بود...ضمنا مراسم هفتمش دقیقا می شد روز
۲۱ماه رمضان و شب قدر که اونم مصادف می شد با فوت پدر بزرگم یعنی پدر عمم. اون شب پدر بزرگم
مهمان داشت................................
خدا بیامرزتشون هر دوتاشون آدمای بی نظیری بودن....
بعد این خبر تلخ روز عید فطر هم نتیجه ازمون سردفتری ازدواج اومد و من قبول نشدم.اما فرداییش
خبر قبولی داداشم تو کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد ما رو تا اندازه ای شاد کرد...
شکر خدا که فرصت شد دوباره بیام توی وبلگم و حضوری این ماهمم بزنم.
این ماه متاسفانه ۲ ۳تا اتفاق بد واسه همسایه چندتا خونه اونورترمون افتاد که
اهالی کوچمون متاثر کرد.شب ساعت ۱۲ می خواستیم بخوابیم صدای گریه از
خونه همسایمون توجهمون جلب کرد.اول فکر کردم پدر زن همسایه هست
که با اونا زندگی می کرد و آلزایمر داشت حتما واسش اتفاقی افتاده وقتی دیدیم
صدای گریه
وحشتناک از خونه همسایه میاد و تمومی نداره بابام رفت خونشون و با کمال
تعجب برگشت گفت که زن همسایه فوت کرده و نه پدرش...بابا مامان ساعت یک
شب رفتند خونشون و اون شب خیلی بد و سخت خوابیدیم.فرداییشم که آمبولانس
اومد و واسه آخرین بار زن همسایه رو به خونش اوردند
که ۲تا پسر داشت که سرباز بودند .از کوچمون فقط صدای گریه میومد منم لباس
پوشیدم و ترک موتور پسرهمسایمون رفتیم و واسه اولین بار کاملا مراسم تدفین یه
بنده خدارو دیدم...الانم که ۶روز از ماه رمضانه و بعضی وقتا پسر همسایه و
شوهر اون مرحومه رو می بینم واقعا دلم میگیره.آخه ۴ روز بعد فوت زن همسایه
پدرش هم که الزایمر اشت فوت کرد و دو کوچه بالاتر یه پسر۱۴ساله که اتفاقا اونم
فامیل همین خانواده بود تصادف کرد و فوت شد...واقعا خدا بهشون صبر بده....
از خانواده خودمم خبر اینکه دیروز با سهیل و زن داداشم رفتیم عکاسی تا فیلمای
جشن عقدشون بگیریم که گرفتیم و شب هم نگاه کردیم...خوش گذشت...
خودمم این چند روز فقط درگیر تایپ پایان نامه بودم و دارم کم کم کوژپشت نتردام
میشم از بس واسه تایپ کردن کمرم خم کردم...
تو این مدتی که نبودم یکم سرم شلوغ بود.تاریخ ۲۷ خرداد ماه امتحان سردفتری
ازدواج شرکت کردم بد نبود.قرار بود نتیجه امتحان ۲هفته ای بیاد که الان۲۴روز میگذره
اما هنوز نتیجش نیومده...آخه یکی نیست بهشون بگه آدمای حسابی وقتی قراره
و میدونید که اعلام نتایج همیشه چند ماه طول میکشه مجبورین بگین ۲هفته؟
بعد امتحانم دو روز قلعه حسن خان خونه دوستم موندم تا کارای پذیرش داداشم
انجام بدیم تا بینیش عمل کنه،چون بینیش هم شکستگی داشت و هم انحراف
شدید.۳۰خرداد تو کلینیک مهر کرج جراحی شد.اما چرا کرج؟ما اول قرار بود تو رشت
عمل کنیم که هزینه جراحیش ۳ونیم میلیون میشد.همون ایام آشنای خانوادگیمون
اومده بودن خونمون گفتن چرا اینجا اینقدر گرونه؟ازونجایی که دختر اشنامون تو
کلینیک کار میکرد مارو در جریان هزینه اونجا قرار دادو مام اونجا عمل کردیم با ۱ونیم
میلیون.و اما آخرین خبرم برمیگرده به امتحان استخدامی دیروز که مربوط به مجلس
بود و واسه اون رفتم تهران امتحان دادم.تو این استخدامی شرط ۵سال اقامت تهران
بود که مام پناه بر خدا شرکت کردیم.اونایی که اول صبح تو محل امتحان حاضر بودن
از قیافه هاشون معلوم بود که بیشترشون شهرستانی هستن و کم کم بقیه هم
اومدن و تو دانشگاه تربیت مدرس امتحان دادیم.اما از سوالاش چی بگم...سوالای
تخصصیش خیلی خیلی سخت بود.۲تا از سوالای دکترا که امسال تو آزمونش شرکت
کرده بودم وجواب نداده بودم دوباره تو امتحان اومده بود.تا الان جوابای چندتارو پیدا
کردم که سوالای تخصصی ۶۰تاسوال از۶تا درس بود،یعنی هرکدوم۱۰تا.که تو
ق.اساسی از۵تا سوال ۴تارو درست جواب دادم و تو ح.بین المل از۳تا۲تا رو درست
زدم.تازه تعداد شرکت کنندگان تواون شغلی که من شرکت کرده بودم هم ۵۰ ۶۰نفر
خودم دیدم اما اینکه چندتا دیگه تو آقایون شرکت کرده بودن و تازه تعداد خانوم ها
چقدر بود الله اعلم...وفکرکنم این همه تلاش واسه گرفتن یک نفره...
بهرحال من تلاش خودم کردم و بلافاصله بعد امتحان برگشتم خونه
تنبلی دیگه چه میشه کرد؟جشن عقدکنون و توخونه زهره اینا که یه خونه ویلایی
ودوطبقه بود برگزار شد،چون الان چندروزی ازش گذشته زیاد در خاطرم نیست که
از خاطره اونروز بنویسم ضمن اینکه هنوز فیلمشم توسط فیلمبردار آماده نشده و
قرار که تیرماه بدستمون برسه.اما چیزایی که یادمه اینکه اونروز با یه کت وشلوار
آب روشن،بلوز آبی تیره و یه کراوات کرم تنم بود وچندباریم فک و فامیلا رو بردم با
ماشین رسوندم و یه بار رقصم کردم که ۵۵تومان شاباش گرفتم.بعد از عقدکنان ۳
خرداد عروسو خونمون دعوت کردیم و از همسایه ها و اهل فامیل وخانواده زهره اینا
هم که حضور داشتن فکرکنم۱۲۰نفری بودن و اومدن ناهار که قیمه و فسنجون بودو
خوردن.چون دعوتخواهی واسه ناهار بودعصری که همه خداحافظی کردن تا برن،زهره
که اومد باهاشون دم در خداحافظی کنه مثل اغلب تازه عروسا نتونست جلوی گریه
خودشو بگیره و اول پدرش وبغل کرد و همینطوری شدید گریه میکرد.مادرشم که
طاقت نداشت رفت بیرون دروازه خودمون اما اونم نتونست خودش کنترل کنه و اونم
گریه.اما جالب تر بابای من بود که معمولا تواینجور موارد اون اول گریه میکنه وبقیه رو
به گریه میندازه اما ما بردیمش بیرون از دروازه که باز جو نگیرتش.
دردسرتون ندم چون قبلش از مامان بابای زهره قول گرفتیم که شام نگهشون داریم
من هی میگفتم گریه نکن،غروب برمیگردن که همینطورم شد وغروب برگشتن.
روزقشنگی بود ۳خرداد روز آزادسازی خرمشهر،ولادت حضرت فاطمه وروز زن و ازین
به بعد توی تقویم خاطرات خانوادمون روز دعوت خواهی زهره
بعد اونم ۲بارما خونه پدر زهره اینارفتیم واونم امشب قراره خونه مابیان تا۲بر ۱ بشیم
خبر بعدی اینکه بوسیله عمورحیم باخبرشدم که واسه سردفتری ازدواج امسال توی
کشور آزمون میگیرن،باوجود اینکه من مهمترین شرطش که تاهله روندارم اما با این
وجود شروع کردم به خوندن بعضی از موارد آزمون،چون خدابزرگه...
یا علی
سلامی چو بوی خوش آشنایی
چون تصمیم بر این گرفته بودم که ازین به بعد لاقل ماهی یبار وبلاگ رو بروز کنم این فرصت تو آخرین روزای اردیبهشت ماه ایجاد شدتا بیام و مهمترین خبر سال خانواده خودم رو براتون بنویسم و خلاصه کلام اینکه به قول گیلک زبان ها دامادبرار شدم.
زهره خانوم عروس خاندان ماشد و بیشتر به این جمله که دختر مال مردمه رسیدم.
ضمن اینکه تاریخ بله بران و عقدومن مشخص کردم و همه قبول کردند.
۱۹/۲/۹۰تاریخ بله بران داداش سهیلم بود که تو این روز حدود ۳۰نفر از اقوام واسه شام خونه مابودند وبعد صرف شام با تعداد دیگه ای که به ما اضافه شدند حدود ۴۰نفر خونه زهره اینا رفتیم و اونجا عموی من شده بودن متکلم وحده و همه رو معرفی میکردندومجلس بدست گرفته بودن.ضمن اینکه تعداد ماواقواممون از خانواده زهره اینا که میزبان بودند بیشتر بود.مراسم که تموم شد وساعت اتمام اون هم با بلندشدن عموی پدرم دقیقا مصادف با ساعت۱۲شب بود،باعث رفتن هرکس به خونه خودش شد وماهم آقای دامادبرداشتیم و خونه اومدیم.
بعدش واسه یه امتحان من تهران رفتم وچندروزی خونه دوستم مهمون بودم.که چون۲۹ اردیبهشت یعنی۳روز دیگه تاریخ جشن عقدکنان بودبا اون یکی داداشم اومدیم خونه.
الان خونه تنها هستم که وسط تایپ عمه و شوهرعمه ودخترعمم خونمون اومدن ووقتی دیدن کسی جزمن خونه نیست چند دقیقه ایو نشستن و رفتن.علت نبودن سایر اهل خونه اینه که مامان و داداشم رفتن که کارت عقدوپخش کنند.که همه کارتهارو خودم نوشتم چون خطم بزنم به تخته بد نیست...تعریف نباشه زیباست.
ایشالا قسمت همه جوونای عزب،یه جفت خوب و دلخواه بشه....![]()
همونطور که تو پست قبل گفتم اوایل سال نوبه قول سریال بامزه پایتخت که تو
نوروز پخش شدتح تاثیرعروسی دخترعمه جان بودو امسال فرصت نشد به چندتا
از فامیلای پدری سربزنیم.از طرف دیگه دیدو بازدید ازخانواده مادری مثل سال های
پیش به غیر از داییم که تو لاهیجانه(چون ماعروسی داشتیم) و خاله و دایی کوچیکم
که خارج از استان هستن با همون شور و شادی برگذارشد.
به این شکل که ۴تاخاله و ۴تا دایی با کل اعضای خانواده بعلاوه بابابزرگ و مامان بزرگ
که۳۵نفرمیشیم یه شب واسه شام و دیدوبازدید به خونه یکیشون میرفتیم و شبی
که خونه ما مهمونی بود با اجرای برنامه های شاد ومفرح مثل رقص و طنزتصویری
ازطرف من همراه بود که صدای کرکر خنده تا چندتا همسایه اونورتر رسیده بود.
اما یه ماجرای جالب این بود که در روز قبل از دعوت کردن ما از اعضای خانواده مادری
یعنی۹فروردین صبح حدود ساعت ۱۰زنگ تلفن خونمون بصدا درومد و داداشم گفت
که باتو کار دارن.وقتی گوشی وبرداشتم یه صدایه آشنایی گفت با این شماره که
افتاده تماس بگیر.منم زنگ زدم دیدم دوست دوران لیسانسم تو نراق که بچه تهرانه
زنگ زده وگفت که من و خانومم،دوستم و خانومش وخواهر خانومش چون هزینه
کرایه خونه گرون بوده شب فقط واسه خواب میخوان بیان خونمون.من گفتم اشکال
نداره واسه امشب اما واسه فرداشب چون۳۵تا مهمون داریم این کار ممکن نیست.
دوستمم گفت باشه فقط واسه همین امشب و فقط واسه خواب...
بعد از ۲ ۳ساعت گفتم نکنه بادوست دختراشون میخوان بیان اینجا،اونوقت خربیارو
باقالی بار کن،آخه از اون بعید نبود.پس بهش دوباره زنگ زدم واونم گفت نه خانومشه
که۶ماهه عقد کردن...منم یه کمی خیالم راحت شد.بلاخره ساعت۱۰.۳۰شب شد
زنگ زد که به محله تون رسیدیم.منم دوان دوان رفتن سر خیابون اونا رو دیدم با یه۲۰۶
سفید جلوی بانک ملی محل قرار گذاشته بودیم.آوردمشون خونه و با میوه وچایی
ازشون پذیرایی کردیم.جای خوابشونم قبلا تو اتاق گذاشته بودم که استراحت کنند.
دوستم یه بارواسه نماز اومد بیرون و من گفتم آفرین نمازم میخونی پس...گفتم نمازت
تموم شد بیا بریم بیرون کارت دارم یه قدمی حرفی بزنیم.کاپشنم دادم بهش رفتیم
سرکوچه،یه کم یادی از بچه ها وخاطرات نراق کردیم.اونم دائما اظهارپشیمانی میکرد
که چرا حالا که شمال میخواسته بیاد زنگ زده،منم حرفی نزدم که ناراحت نشه.
چون نزدیک خونمون یه استخربزرگ بود که حالابه شالیزار تبدیل شده تو اون تاریکی
شب صدای قورباغه ها خیلی بامزه بود.برگشتیم بریم خونه که سگ همسایه تا
دروازشون باز شدپرید بیرون و دوستم علی حسابی ترسیده بود،گفتم کاری نداره
بلاخره رسیدیم خونه دیدم چراغ اتاقشون روشن شده و اونا دارن باهم صحبت میکنن
دوستم علی اومد دنبالم و گفت که بیا پیش ما،باهم باشیم.رفتم تو اتاق دیدم
همشون کشف حجاب کردن ومنم که انگال داداش بزرگترشون...
اول صحبت بازی ورق شدکه اونا باخودشون نیاورده بودن و البته منم زیاد بلد نبودم و
ماهم که ورق داشتیم چون تازه تو خونمون کمد نصب کرده بودیم از سرنوشت ورق ها
خبری نداشتم که کجان.بهشون پیشنهاد کردم که بریم دریا علی و خانومش خسته
بودن وگفتن ما نمیایم امادوستش مهدی و خانومش دوست داشتن دریا برن،پس
درحالیکه خواهر خانومشم میگفت خستست ما ۳نفری را افتادیم به سمت دریا،من
که میدونستم کنار دریا ساعت یک شب سرد یه کاپشن آوردم و به خانوم مهدی به نام
مهرناز دادم و را افتادیم به سمت ساحل دریا...کنار دریا که رسیدیم اون وقت شب یه
پرشیای سفیدکنار دریا واستاده بودکه اتیش روشن کرده بود.وماتارسیدیم اونا رفتن
و ما از اتیش اونا بهره مند شدیم.یه کم مهرناز از گذشته من سوال کرد من از اونا
پرسیدم که متوجه شدم مهدی درسش تو رشته مکانیک از دانشگاه ازاد ابهر فارغ
التحصیل شده ومهرناز هم هنر خونده والان تویه شرکت کار میکنه الان نامزد هستن
و منتظرن تا مهدی یه کار مناسب پیدا کنه تا ازدواج کنند...برگشتیم به
خونه ساعت ساعت ۲.۱۵بامدادبودو رفتیم برای خواب...صبح بهشون پیشنهاد دادم
حالا که تا اینجا اومدن مناظر زیبای رحیم اباد از دست ندن،اونا هم قبول کردند و منم
به عنوان راه بلدبا اونا بعد از صرف صبحانه حرکت کردیم.البته ناگفته نماند که قبل از
حرکت خواهر مهرناز و خانوم علی شروع کردن به آرایش کردن خودشون و منم که تا
حالا از نزدیک ندیده بودم یه کم جالب بود اعمال و حرکاتشون،اول رفتیم دریا و
کلی عکس
گرفتیم وخندیدیم و بعدش هم را افتادیم به سمت رحیم آباد ودامنه کوه رفتیم وبسی
لذت بردیم از این همه زیبایی...بعدشم برگشتیم خونه
علی میگفت مدیونی اگه تهران بیای و خبرم نکنی...باهاشون خداحافظی کردیم و
شب هم مهونای ما اومدند...