تبليغاتX
نسیم شمال... کاملیا
نسیم شمال... کاملیا

بگوکه گل نفرستدکسی به خانه ی من٬که عطربوی توپرکرده ....
 
 
کاملیا

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من.که عطر یاد تو پر کرده اشیانه من




komeil_13631@yahoo.com

 

پیوند ها

مهديه

مریم گیگیلی

مریمی از مریم ها

ایدا

گیلانی ها

 

مطالب اخير

چقدر....

خاطره یک شب بارانی

اقایون واستون متاسفم

دکترمیرمحسن کروبی نژاد

1388

تولدم مبارک

مرگ بر...

روزگارغریب

یا مهدی

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

 

الان تو سایت دانشگاه نشستم و منتظرم برنامه مورد نظرم دانلود بشه.اگه جویای احوال ما باشید شکر.

درس و مخش و تحقیقات متعدد اساتیدو ... امون ما رو گرفته.ولی به هر حال الکی که نیس.دانشجوی

کارشناسی ارشد باید با بقیه فرق کنه.دانشجوها از جاهای دور و نزدیک اومدن و تو کلاس ما نشستن.

ولی بامزه ترینش جلسه اول کلاسمون بود که فهمیدم یکی از بچه های کاشون که هم دانشگاهیم بود

 تو دانشگاه نراق باهم -همکلاسیمه و قراره دوباره یه سری به نراق بواسطه اون دوستم بزنیم.جو

دانشگاه که چیزی نمی تونم بگم جز اینکه افتضاحه ولی جو همکلاسسیها صمیمی و خوبه.واسه همه

کسایی که این متن میخونن بخصوص دوست قدیمی و عزیزم که میدونم یروزی اینو میخونه و الان

دیگه اخرای درسشه توی دانشگاه شمال هم ارزوی سلامتی و قبولی تو مقاطع بالاتروسربلندیش دارم

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |

 

چقدر....

چقدر بده که ادم نتونه حرفاش واسه کسی بزنه

چقدر سخته ادم کسی که دوسش داره نتونه توجیه کنه و ناراحتی جای شادی بگیره

چقدر عیبه ادما وقتی بی رحم میشن دیگه چیزیو نمی بینن

چقدر اشتباهه که ادما نتونن همدیگرو ببخشن وقتی خدایی به این مهربونی دارن که گناه های بنده هاشو می بخشه

چقدر دشواره ادم به اونی که عادت کرده دیگه نشه عادت کنه

 

چقدر خوبه که ادما هوای همدیگرو داشته باشن و بهم کمک کنن

چقدر قشنگه که ادما به ارزوهای درست و بزرگشون برسن

چقدر به یادموندنی خاطره هایی که با ادما همیشه میمونه

چقدر عاشقونست وقتی فقط عاشق خدای خودت باشی

چقدر شیرینه که ادما فقط خوبیارو ببینن

 

سه شنبه هفتم مهر 1388 |

 

خاطره یک شب بارانی

دیشب نیم ساعت قبل اینکه عروسی داداش دوست صمیمیم برم یکی از همخونه ایای زمان دانشجوییم حدود ساعت ۸.۳۰شب باهم تماس گرفت گفت که اشنا دارین تا ازشون ویلا اجاره کنیم.منم چون نمیتونستم عروسی نرم گفتم ۱۰.۳۰شب باهم تماس بگیر ویلاتون ردیفه.با داداشم سجاد رفتیم عروسی و موقع برگشت شوهر عمم هم اوردیم.دوستم زنگ زد گفت که داخل شهر منتظرت هستیم.مستقیما سر محل قرار که روبروی مرکز بهداشت بود رفتیم. دوستم با خانواده خودش از تهران و داییشینا از تبریزاومدن.چون هوا بارونی بود غافلگیر شده بودن.بهرحال اونارو خونمون اوردم. خونمون به بازار شام (به خاطر نقاشی خونه که حدود ۲ماه طول کشیده و نجاری) شبیه بود.بعد از صرف چایی و میوه جومونگ دیدیم و من ودوستم ازخاطراتدوران دانشگاه چه چیزایی که یادمون نمیومد.بعداز اینکه خانواده خودمون تو اشپزخونه واسه خواب مستقر شد وقبل اون سالن واسه خانواده دوستم اماده شد منو خمارلو تا ساعت ۲.۳۰شب بیدار بودیم و داستان واسه هم تعریف میکردیم.این درحالی بود که فردا صبح زود باید به محل خدمتم مراجعه میکردم.

صبح زود که محل خدمت رفتم دلم مدام تو خونمون بود که دیدی اونا واسه خاطر من اومدن و من مجبورم اینجا باشم.در یه فرصت طلایی که مسئولام نبودن جیم فنگ زدم و برگشتم خونه.بعداز رسیدنم حدود نیم ساعت دیگه پدر خانواده دوستم اهنگ سفر کرد وبعد خوردن یه صبحانه مفصل تصمیم به رفتن کردن واصرار ما نتیجه ای نداشت.پدر مادرش میگفتن مدیونین که اگه طرف ما بیاین و به ماسر نزنین.مام گفتیم حتما.

بعد رفتن اونا منم دوباره باهزار ترس و لرز برگشتم به محل خدمت و خوشبختانه هیشکی نفهمید.اینم خاطره یه روز بارونی

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 |

 

اقایون واستون متاسفم

  • بعضی وقتا ادما چقد تنبل میشن.مثلا همین خودم انگار نه انگار که شاید قرار باشه این وبلگ از خودم به یادگار یا به ارث بذارم و همش فراموش میکنم یا بهتربگم تنبلی میکنم که اونو بروز کنم.شاید بخوام اونو به همسریا نوه یا هرکس دیگه ای بعداز سالها نشون بدم.اونوقت که دیگه حتما یادم میره این روزا چیکارا کردم و چه اتفاقاتی واسم افتاده.پس میرم سر اصل مطلب و اصل مطلب اینه که خدمتم دیگه داره نفسای اخرشو میکشه و ۲۲روز دیگه یعنی اول شهریور ماه خستگی و موندگی خدمت تموم میشه و این غوز زندگیم برداشته میشه.امروز وقتی تو پادگان بودم به گوشی بابا زنگ زدن از تهران که به اقازادتون بگین تهران واسه ازمون استخدامی وزارت امورخارجه تشریف نیارن.اگه بگم چرا حتما خندتون میگیره چون کارت پایان خدمت من ۲هفته بعداز ازمون صادر میشه و اقایان بزرگوار وایسادن یه هفته قبل امتحان خبر دادن که دیگه نیا اینجا.یکی نیست بگه اخه شما که نمیدونین خدمت چیه هو سرباز بدبخت چی میکشه و معلوم نیست با چه دوزو کلکایی رفتین سرکار بیمارین اعلامیه میزنین تو روزنامه و درودیوار جوونای مردمو میزارین سرکار.بیچاره خودم که رفته بودم پشت بام خونمون و همه کتابای دبیرستانم اورده بودم تا بخونم و خیلیاشونم خونده بودم.تازه اقا در جوا میفرماین ۱۵هزارنفرشرکت کردن واسه استخدام۷۴نفر  و  تا بهتون خبر بدیم دیر شد.اخه اینم شد حرف مرد حساب؟هی میگفت ملاک(به فتح م)کارت پایان خدمته.اقایون واسه شما متاسفم

یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

 

دکترمیرمحسن کروبی نژاد

بعدمدتها اجل فرصت داد تابه خونه قدیمیم برگردم.یه دسمالی به سروروشبکشم.ببینم چه نامه هایی رسیده که بازش نکردم و...

شماچطورین؟خوبین؟کیفتون کوکه؟چه خبر از کجا؟داغترین خبر این روزهام واسه ایرانیا انتخابات ریاست جمهوریه.من یادم نمیاد که تودوره های قبلیانتخابات این همه کش و قوس و درگیری وهیجان بوده باشه.مناظره های نماینده ها هم که نور علی نور شده و تو مناظره ۲/۳شب پیش احمدی نژادو میرحسین همه دیدن چه سوتیایی داده شد که غریب به یقین ایرانیا ازون خبر نداشتنو تا الان رو نشده بود

ولی اگه از من بپرسین میگم با اینکه محسن رضایی شانسی واسه قهرمانی و صعود به جام جهانی نداره ولی از بقیه بابرنامه تره:خو اینم نظره دیگه چرا میزنی

از بحث انتخابات که خارج شیم باید بگم که  ۵/۲ماه از خدمت مقدس کمیل بیشترباقی نمونده و ارشدم مثل پارسال مجاز شدم وارشد دانشگاه ازادم با موفقیت دادم:حالا باخداس کجا قبول شم

فعلا عرض دیگه ای ندارم:با اجازه خبری شد زنگ میزنم 

جمعه پانزدهم خرداد 1388 |

 

1388

 

 سلام به همه ی دوستای عزیزم که تو سال87با مابودن.سال نوتون مبارک.امیدوارم سالی پر از مهروصفا

و صمیمیت درکنار خانواده وسالی سرشار از موفقیت،سلامتی وخوشبختی داشته باشین و عیدو

حسابی خوش بگذرونین.به پسر عزیزمم  که خیلی دلتنگشم و سال تحویلو جنوب،مزار شهدا به سر

میبره تبریک ویژه عرض میکنم.امیدوارم با توکل به خدا و با دعای دوستای گلمون یه جای خوب ارشد قبول

بشه.عیدتووووووووووووووووووووووووووووووون مباررررررررررررررررررررررررررررک

 

 

 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

 

تولدم مبارک

امروز ۲۵دی ماه ۱۳۸۷هست.۲۳سال قبل در چنین روزی ارتش سرخ چین ببخشین من حدود ساعت ۱۰صبح بدنیا اومدم.بابام اسمم بر وزن اسم داداشم سهیل انتخاب کردوپله های ترقی بشدت تی کشیدم تا بزرگ شدم و واسه خودم ...

پس از خلاصه تاریخی که اشاره شد و اونم همین امشب فهمیدم ازاونجایی که امروز یه روز اروم و بی دردسری بود تو محل خدمت و شبم جز مامان و فاطمه بهم تبریک نگفتن لازم دونستم خودم ۲۳ سال تولدم و تو وبلگچه خاطراتمون بنویسم تا یادم باشه یه روزیم ۲۳ سالم بود.

ای کاش می تونستیم یه فلش بک به سالهای گذشتمون می زدم چون از یاد اوری خاطره هام خیلی لذت میبرم.مثلا چند وقت پیش که داشتیم بالا پشت بوم خونمون تمیز می کردیم.و کتابای اضافی دور مینداختیم.من همه کتابام نگه داشتم.وقتی کتاب فارسی کلاس اول  که روش یه شاخه گل کشیده بودو خطم میدیدم توش.چقد خاطرات اون زمونا واسم زنده شد...

یادش یخیر...

خردسالی کجایی که یادت بخیر

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 |

 

مرگ بر...

 

مرگ بر صهیونیست جنایتکار

 

همه ما از ملت مظلوم فلسطین دفاع می کنیم

درود بر مقاومت مردم فلسطین و غزه(لوگوی حمایت از مردم مظلوم فلسطین)

 

ماسربازان تیپ ۲ میرزا کوچک جنایت صهیونیست و امریکاو مصر رادر

کشتارمردم بیگناه غزه محکوم می کنیم.

 

خداوند ظلم و ستمشان رابر خودشان برگرداند

همه ما از ملت مظلوم فلسطین دفاع می کنیم
همه ما از ملت مظلوم فلسطین دفاع می کنیم

سه شنبه دهم دی 1387 |

 

روزگارغریب

 

حتما همه شما از سریال روزگار غریب که این روزا از شبکه ۳دوشنبه شبا پخش میشه کم و بیش خبر دارین و درجریان کار هستین.منم خداییش خیلی این سریال و دوس دارم چون بیشترش براساس واقعیته و فیلم نامش خیلی ساده و تودلبروهست.اگرم تا حالا پیگیرش نبودین پیشنهاد می کنم که ازین به بعد دنبالش کنین.نمی دونم ۲یا ۳قسمت پیششو نگاه کردین یا نه که درمورد یه زن روستایی بود که بدلیل ضعف مالی تویکی از شهرای شمالی ومشخصاشهرستان لنگرود شهرکومله می خواست با مرگ موش خودش و بچه هاش بکشه.صبحا که می خوام برم سر محل خدمتم یه کوچه تو یه محله ییلاقی کومله بنام دکتر محمد قریب که امارش و گرفتم دیدم خانواده اقای دکتر تو این محل خونه دارن و ظاهرا افراد اون قسمت داستان قصه مااز همین محل بودن.فرماندمونم بهم گفت وقتی کوچیک بوده دکتر قریب اونو معاینش کرده و این باعث شده که توجه من به اطرافم بیشترو بیشترم بشه

اینارو گفتم که برم سر اصل مطلب و اینکه دوره اموزشی سربازیم با هزارتا خاطره و دوستای خوب و محل خدمتمون معروف به هتل مدرس کرج که توی اتوبان تهران کرج تقریبا روبروی کیک و کلوچه درناست با همه شیرینی هاو سختیاش تموم شدو الان محل خدمتم تقریبا نزدیک خونمونه.دانشگام در مقطع ارشد متاسفانه قبول نشدم با هزار امیدو ارزویی که داشتم.ولی واسم هنوزم سئواله که ازاد دیگه چرا تهران مرکزقبول نشدم.با اینکه درصدام نسبتا خوب بودن و سهمیه هم داشتم.وقتی نتایج اعلام شد دیدم که سهمیم و عادی اعلام کردن وامروزم پیگیرش بودم که دیدم مسئولش رفته ماموریت.

به هرحال اینا چیزایی بود که تو این مدت غیبتم توی روزگار غریب خودم سپری شد و اینکه بخوام دوباره همه چیزو از اول شروع کنم واسم یه کم سخته.

الهی به امید تو

یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |

 

یا مهدی

 

 

 

از هجر تو طبیعت ما گریه می کند.

چشم تمام آینه ها گریه می کند.

چشم انتظار آمدنت شیر خواره‌ای است.

گهواره‌ای به کرب و بلا گریه می کند.

پای سه ساله‌ای که پر تاول آمده است.

دارد به اشک و دعا گریه می کند.

در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای

دارد کنار دست جدا گریه می کند

گودال سرخ روز عطش نعره می کشد

از روضه های خون خدا گریه می کند.

 

 

این عید بزرگ وبه همه ی دوستای وبلاگی که مارو فراموش کردنو به یکی یه دونم که دوشنبه دوره ی آموزشیش بعد 2ماه سختی و دوری تموم میشه تبریگ میگم.

 

 

 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |

 
Blog Skin