تبليغاتX
خاطره هام

خاطره هام

خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین خاطره هاست...

 

دو قدرت وجود ندارد،تنها یک قدرت هست:قدرت خدا.پس دلسردی نیز وجود ندارد و این اکتشاف یعنی یک شادی غیرمنتظره...

                                                                         فلورانس اسکارل شین

امتحانای ترم اول کارشناسی ارشد تموم شد.اخه چرا من اینطوریم؟اونقدر استرس داشتم و حرص میخوردم قبل شروع امتحان که نگو و نپرس.بعضی وقتا با اینکه تسلط کافی روی درس داشتم قبل امتحان اگه یه بار درس نگاه میکردم انگار همه چیزو فراموش کرده بودم،بنابراین تا چند دقیقه مونده بود به شروع امتحان می خوندم ومی خوندم که یادم بیاد.اصلا ولش چون بازم با یاد اوریش داره استرس میاد

ادمی که بی اشیون باشه همینه دیگه ۲ روز اول خونه یکی از دوستام که بچه کاشان بود و وضع مالیشم توپ بود رفتم. ولی دیدم نمیشه درست حسابی درس خوند.بعدشم به مدت ۳روز رفتم خونه خاله.اما ماشالله خدا نکنه چونه پسرخاله گرم بشه هی حرف میزنه.انگار درهرموردی بیش از نیم قرن تجربه داره که اینقدر صحبت میکنه.دخترخاله هم که میدید من اومدم خونشون ول نمی کرد هرجا میخواستم درس بخونم اونم همونجا پست داشت.بااینکه دانش اموز سوم راهنماییه ولی نمی دونم چرا اینطوریه.حالا شانس اوردم خونه عمو و پیش مینو خانم ۵ساله نرفتم.ماشالله بچم بیش فعاله یعنی یه چیزی تو مایه های زلزله های چند ریشتری که مثلا گشت و گشت و روی مردم بدبخت هاییتی فرود اومد،اینم روی من فرود میاد.البته ناگفته نماند بعد از اینکه چندبار خونشون رفتم بچم اونقد بهم اخت پیدا کرده که توهرمجلسی اگه منو ببینه بقیه فامیل هاو اشناها باید برن کشکشون بسابن و فقط و فقط منو میشناسه...

دیگه از امتحاناتم نگم که چطوری دادمشونو خدا بهم رحم کنه.ولی یه امتحان بخاطر استادمون که در فرانسه تحصیل کردن به این شکل برگذار شد که ۴تا سئوال داد و جلوی هرکدوم داخل پرانتز نوشت (حدا اقل ۲۰سطر)یعنی اگه جواب سئوال دو خط بود میخواستس از دارو درخت و همه جا بنویسی تا بشه ۲۰سطر.تازه در چند دقیقه؟ ۸۰دقیقه.اخه یکی نیست بگه اقای مسیو این وقتی که شما دادی واسه ۸۰تا تست نه ۸۰سطر.بلاخره دردسرتون ندم این یه نمونش بودواسه باقی امتحاناتم چون تو کتاب  جوابشو ننوشته وباید تحلیل میکردیم، منم با این همه استعداد و شرایط خوب واسه درس خوندن ....حسآآآآآآآآآآس...

خدایا مثل همیشه به امید تو....

+نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت11:11توسط کاملیا | |

 

دیگه چیزی تا امتحانات نمونده.باید عزم ها جزم بشه و کارای جانبی کنار بره نمیدونم از چی بگم یا از چی بنویسم ولی به نظرم باید فکرای منفی و همرو دور ریخت و امیدوار به اینده بود.امیدوارم این اینده برای همه هم نسل های خودم یه دوره عالی برای رسیدن به بهترین ها باشه.

هواهم دیگه سرد شده ولی امیدوارم قلبتون نسبت به کسی هیچ وقت سرد نشه.

به امید یه هوای تازه تر...

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت10:56توسط کاملیا | |

 

الان تو سایت دانشگاه نشستم و منتظرم برنامه مورد نظرم دانلود بشه.اگه جویای احوال ما باشید شکر.

درس و مخش و تحقیقات متعدد اساتیدو ... امون ما رو گرفته.ولی به هر حال الکی که نیس.دانشجوی

کارشناسی ارشد باید با بقیه فرق کنه.دانشجوها از جاهای دور و نزدیک اومدن و تو کلاس ما نشستن.

ولی بامزه ترینش جلسه اول کلاسمون بود که فهمیدم یکی از بچه های کاشون که هم دانشگاهیم بود

 تو دانشگاه نراق باهم -همکلاسیمه و قراره دوباره یه سری به نراق بواسطه اون دوستم بزنیم.جو

دانشگاه که چیزی نمی تونم بگم جز اینکه افتضاحه ولی جو همکلاسسیها صمیمی و خوبه.واسه همه

کسایی که این متن میخونن بخصوص دوست قدیمی و عزیزم که میدونم یروزی اینو میخونه و الان

دیگه اخرای درسشه توی دانشگاه شمال هم ارزوی سلامتی و قبولی تو مقاطع بالاتروسربلندیش دارم

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت11:20توسط کاملیا | |

چقدر بده که ادم نتونه حرفاش واسه کسی بزنه

چقدر سخته ادم کسی که دوسش داره نتونه توجیه کنه و ناراحتی جای شادی بگیره

چقدر عیبه ادما وقتی بی رحم میشن دیگه چیزیو نمی بینن

چقدر اشتباهه که ادما نتونن همدیگرو ببخشن وقتی خدایی به این مهربونی دارن که گناه های بنده هاشو می بخشه

چقدر دشواره ادم به اونی که عادت کرده دیگه نشه عادت کنه

 

چقدر خوبه که ادما هوای همدیگرو داشته باشن و بهم کمک کنن

چقدر قشنگه که ادما به ارزوهای درست و بزرگشون برسن

چقدر به یادموندنی خاطره هایی که با ادما همیشه میمونه

چقدر عاشقونست وقتی فقط عاشق خدای خودت باشی

چقدر شیرینه که ادما فقط خوبیارو ببینن

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت13:25توسط کاملیا | |

دیشب نیم ساعت قبل اینکه عروسی داداش دوست صمیمیم برم یکی از همخونه ایای زمان دانشجوییم حدود ساعت ۸.۳۰شب باهم تماس گرفت گفت که اشنا دارین تا ازشون ویلا اجاره کنیم.منم چون نمیتونستم عروسی نرم گفتم ۱۰.۳۰شب باهم تماس بگیر ویلاتون ردیفه.با داداشم سجاد رفتیم عروسی و موقع برگشت شوهر عمم هم اوردیم.دوستم زنگ زد گفت که داخل شهر منتظرت هستیم.مستقیما سر محل قرار که روبروی مرکز بهداشت بود رفتیم. دوستم با خانواده خودش از تهران و داییشینا از تبریزاومدن.چون هوا بارونی بود غافلگیر شده بودن.بهرحال اونارو خونمون اوردم. خونمون به بازار شام (به خاطر نقاشی خونه که حدود ۲ماه طول کشیده و نجاری) شبیه بود.بعد از صرف چایی و میوه جومونگ دیدیم و من ودوستم ازخاطراتدوران دانشگاه چه چیزایی که یادمون نمیومد.بعداز اینکه خانواده خودمون تو اشپزخونه واسه خواب مستقر شد وقبل اون سالن واسه خانواده دوستم اماده شد منو خمارلو تا ساعت ۲.۳۰شب بیدار بودیم و داستان واسه هم تعریف میکردیم.این درحالی بود که فردا صبح زود باید به محل خدمتم مراجعه میکردم.

صبح زود که محل خدمت رفتم دلم مدام تو خونمون بود که دیدی اونا واسه خاطر من اومدن و من مجبورم اینجا باشم.در یه فرصت طلایی که مسئولام نبودن جیم فنگ زدم و برگشتم خونه.بعداز رسیدنم حدود نیم ساعت دیگه پدر خانواده دوستم اهنگ سفر کرد وبعد خوردن یه صبحانه مفصل تصمیم به رفتن کردن واصرار ما نتیجه ای نداشت.پدر مادرش میگفتن مدیونین که اگه طرف ما بیاین و به ماسر نزنین.مام گفتیم حتما.

بعد رفتن اونا منم دوباره باهزار ترس و لرز برگشتم به محل خدمت و خوشبختانه هیشکی نفهمید.اینم خاطره یه روز بارونی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت0:39توسط کاملیا | |

  • بعضی وقتا ادما چقد تنبل میشن.مثلا همین خودم انگار نه انگار که شاید قرار باشه این وبلگ از خودم به یادگار یا به ارث بذارم و همش فراموش میکنم یا بهتربگم تنبلی میکنم که اونو بروز کنم.شاید بخوام اونو به همسریا نوه یا هرکس دیگه ای بعداز سالها نشون بدم.اونوقت که دیگه حتما یادم میره این روزا چیکارا کردم و چه اتفاقاتی واسم افتاده.پس میرم سر اصل مطلب و اصل مطلب اینه که خدمتم دیگه داره نفسای اخرشو میکشه و ۲۲روز دیگه یعنی اول شهریور ماه خستگی و موندگی خدمت تموم میشه و این غوز زندگیم برداشته میشه.امروز وقتی تو پادگان بودم به گوشی بابا زنگ زدن از تهران که به اقازادتون بگین تهران واسه ازمون استخدامی وزارت امورخارجه تشریف نیارن.اگه بگم چرا حتما خندتون میگیره چون کارت پایان خدمت من ۲هفته بعداز ازمون صادر میشه و اقایان بزرگوار وایسادن یه هفته قبل امتحان خبر دادن که دیگه نیا اینجا.یکی نیست بگه اخه شما که نمیدونین خدمت چیه هو سرباز بدبخت چی میکشه و معلوم نیست با چه دوزو کلکایی رفتین سرکار بیمارین اعلامیه میزنین تو روزنامه و درودیوار جوونای مردمو میزارین سرکار.بیچاره خودم که رفته بودم پشت بام خونمون و همه کتابای دبیرستانم اورده بودم تا بخونم و خیلیاشونم خونده بودم.تازه اقا در جوا میفرماین ۱۵هزارنفرشرکت کردن واسه استخدام۷۴نفر  و  تا بهتون خبر بدیم دیر شد.اخه اینم شد حرف مرد حساب؟هی میگفت ملاک(به فتح م)کارت پایان خدمته.اقایون واسه شما متاسفم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت0:7توسط کاملیا | |

بعدمدتها اجل فرصت داد تابه خونه قدیمیم برگردم.یه دسمالی به سروروشبکشم.ببینم چه نامه هایی رسیده که بازش نکردم و...

شماچطورین؟خوبین؟کیفتون کوکه؟چه خبر از کجا؟داغترین خبر این روزهام واسه ایرانیا انتخابات ریاست جمهوریه.من یادم نمیاد که تودوره های قبلیانتخابات این همه کش و قوس و درگیری وهیجان بوده باشه.مناظره های نماینده ها هم که نور علی نور شده و تو مناظره ۲/۳شب پیش احمدی نژادو میرحسین همه دیدن چه سوتیایی داده شد که غریب به یقین ایرانیا ازون خبر نداشتنو تا الان رو نشده بود

ولی اگه از من بپرسین میگم با اینکه محسن رضایی شانسی واسه قهرمانی و صعود به جام جهانی نداره ولی از بقیه بابرنامه تره:خو اینم نظره دیگه چرا میزنی

از بحث انتخابات که خارج شیم باید بگم که  ۵/۲ماه از خدمت مقدس کمیل بیشترباقی نمونده و ارشدم مثل پارسال مجاز شدم وارشد دانشگاه ازادم با موفقیت دادم:حالا باخداس کجا قبول شم

فعلا عرض دیگه ای ندارم:با اجازه خبری شد زنگ میزنم 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت13:7توسط کاملیا | |

 

 سلام به همه ی دوستای عزیزم که تو سال87با مابودن.سال نوتون مبارک.امیدوارم سالی پر از مهروصفا

و صمیمیت درکنار خانواده وسالی سرشار از موفقیت،سلامتی وخوشبختی داشته باشین و عیدو

حسابی خوش بگذرونین.به پسر عزیزمم  که خیلی دلتنگشم و سال تحویلو جنوب،مزار شهدا به سر

میبره تبریک ویژه عرض میکنم.امیدوارم با توکل به خدا و با دعای دوستای گلمون یه جای خوب ارشد قبول

بشه.عیدتووووووووووووووووووووووووووووووون مباررررررررررررررررررررررررررررک

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت23:1توسط کاملیا | |

امروز ۲۵دی ماه ۱۳۸۷هست.۲۳سال قبل در چنین روزی ارتش سرخ چین ببخشین من حدود ساعت ۱۰صبح بدنیا اومدم.بابام اسمم بر وزن اسم داداشم سهیل انتخاب کردوپله های ترقی بشدت تی کشیدم تا بزرگ شدم و واسه خودم ...

پس از خلاصه تاریخی که اشاره شد و اونم همین امشب فهمیدم ازاونجایی که امروز یه روز اروم و بی دردسری بود تو محل خدمت و شبم جز مامان و فاطمه بهم تبریک نگفتن لازم دونستم خودم ۲۳ سال تولدم و تو وبلگچه خاطراتمون بنویسم تا یادم باشه یه روزیم ۲۳ سالم بود.

ای کاش می تونستیم یه فلش بک به سالهای گذشتمون می زدم چون از یاد اوری خاطره هام خیلی لذت میبرم.مثلا چند وقت پیش که داشتیم بالا پشت بوم خونمون تمیز می کردیم.و کتابای اضافی دور مینداختیم.من همه کتابام نگه داشتم.وقتی کتاب فارسی کلاس اول  که روش یه شاخه گل کشیده بودو خطم میدیدم توش.چقد خاطرات اون زمونا واسم زنده شد...

یادش یخیر...

خردسالی کجایی که یادت بخیر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت22:3توسط کاملیا | |

 

مرگ بر صهیونیست جنایتکار

 

همه ما از ملت مظلوم فلسطین دفاع می کنیم

درود بر مقاومت مردم فلسطین و غزه(لوگوی حمایت از مردم مظلوم فلسطین)

 

ماسربازان تیپ ۲ میرزا کوچک جنایت صهیونیست و امریکاو مصر رادر

کشتارمردم بیگناه غزه محکوم می کنیم.

 

خداوند ظلم و ستمشان رابر خودشان برگرداند

همه ما از ملت مظلوم فلسطین دفاع می کنیم
همه ما از ملت مظلوم فلسطین دفاع می کنیم

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت23:4توسط کاملیا | |